[0]

[ موسیقی : "mystery of love" by "Sufjan Stevens" ] 

() comments
[200]

یه روزی بود که از هر کسی راجع به دینا میپرسیدین تو جواب همچین چیزایی میشنیدین:«اوه دینا؟! خودشیفته ترین و با اعتماد به نفس ترین آدمی که دیدم!» یه روزی بود که همه معتقد بودن هیچکس و هیچ چیز نمیتونه ذره ای از اعتماد به نفس منو نسبت به خودم کم کنه.حتا خودمم همین نظرو داشتم.عمیقا باور داشتم آدما نباید با حرف بقیه یا رفتاراشون اعتماد به نفس خودشونو از دست بدن.وقتی خودت به خودت ایمان داری و از توانایی هات مطمئنی،چرا باید تحت تاثیر بقیه قرار بگیری؟ و این ها رو به کسایی که میدیدم بخاطر نظرای بقیه ناراحتن هم میگفتم.من واقعا این آدم بودم و حالا که به خودِ گذشته‌م نگاه میکنم،یجورایی حسودیم میشه به اون حجم از خودباوریم.حسودی که نه،فقط دلم میخواد دوباره همونی باشم که هیچ چیز روش تاثیر نمیذاشت.و اون حالا کجاست؟توی کمد قایم شده و یه شخصیت بزدل بجاش بیرون اومده.یه دینا که تا تقی به توقی میخوره تحت تاثیر حرف بقیه ناراحت میشه.بخاطر نظرای منفی بقیه جا میزنه و عمیقا معتقده همه ازش بهترن.همه ی اینا رو گفتم که بگم آدم جایی عوض میشه.واقعا یجایی کم میاره...در هر حال،ممنون از همه ی کسایی که یسال با من و مزخرفاتی که اینجا پست کردم موندن و کسایی که از یموقعی میخوندن و کسایی که خیلی جاها ولم کردن.خلاصه همه.ممنون از همتون.اگه موقعیتایی پیش اومد که بد حرف زدم یا ناراحتتون کردم معذرت میخوام.روز های خوب و بد زیادیو اینجا گذروندم و خیلی غم انگیزه که دویستمین پستِ اولین وبلاگم شده خداحافظی..از این به بعد یجای دیگه مینویسم. درسته واقعا بهم حس خونه نمیده ولی بدلایلی دیگه نمیتونستم اینجا بنویسم.خوشحال میشم اگه لایق دونستید،گاهی کامنتاتونو اونجا بخونم که دلتنگیم برطرف شه :)) 

اینجا

() comments
[199]
سلام به همگییی :]]] میدونم اینروزا کسی وبمو نمیخونه کلا،و خداوکیلی انتظاریم ندارم از کسی با این بولشتایی که پست میکنم
ولی!
یه خواهش دارم ازتون :] خواهرِ گرامی بنده در حال ترجمه ی یه وبتون بسی خفن و جالبه که اسمش devil number 4 عه :]] و خب،فک کنم گرفتین ادامه ی حرفمو D:
اگه دوس دارین بخونیدش، این پبجشه و خوشحال میشم از پیجش حمایت کنین :]]] کلییی ممنونم :"]]]

() comments
[198]

امروز پنجره رو باز کردم.سرمو بیرون انداختم و آسمونو نگاه کردم.از بالا به پایین کمرنگ تر می شد.آبی تیره...آبی کمرنگ...و پایین تر پر بود از ابر های سفید.سرمو برگردوندم سمت ساختمون ها.جلوی پنجره های هر ساختمون،گلدون ها و گل های توشون خودنمایی می کردن.به گلدون شمعدونی که پایین پنجره آویزون بود نگاه کردم.شمعدونی های قرمز که عطرشون کوچه رو پر کرده بود.صورتمو نزدیکش بردم و بوییدم.حس کردم مدت ها بود ازش غافل شده بودم.به باغ خونه ی همسایه مون نگاه کردم که حیاطش پر شده بود از شکوفه های بهار نارنج.عطرش به جای خون توی رگ هام جریان پیدا کرد.انگار به کل یادم رفته بود بهار اومده.یادم رفته بود فصل شمعدونی هاست.فصل بهار نارنج ها.فصل باد های ملایم.فصل غروب های دلنشین.فصل زمزمه ی باهم بودن.فصل درخت های سبز.یک آن به خودم اومدم و دیدم من هنوز تو پاییز گیر کرده بودم،غافل از اینکه بهار برگشته و دوباره هوای دلمو تازه کرده : «سلام بهار! ببخشید که فراموشت کرده بودم...خیلی دلم برات تنگ شده بود!» 

() comments
[197]

اغلب فکر می‌کنیم این‌که به یاد کسی هستیم،منتی است بر گردن آن شخص،غافل از این‌که اگر به یاد کسی هستیم،این هنر اوست نه ما.
- تنهایی پر هیهاهو : بهومیل هرابال -

() comments
[196]

قلموی توی دستشو آغشته به رنگ سیاه کرد و روی بوم کشید.موهای کوتاه و سیاه من  شکل گرفتند.چاشنی زرد پاییزی رو به زمینه اضافه کرد و برای من یه پیراهن سیاه کشید.به من جون داد و گذاشت نفس بکشم.برام چشم کشید و من پاییز رو دیدم.قسم میخورم زیبا ترین منظره ای بود که عمر کوتاهم نشونم داد.داشتم محو زرد ها و نارنجی ها میشدم که قلموی قرمزی رو دیدم که مقصدش صورت من بود و چند لحظه بعد زندگی کوتاهم به آخرش رسید... .

() comments
[195]

نامرد! سه روزم نیست که رفتی ولی دلم برای نارنگیات لک زده!
برای نارنجیای روی نارنگیا
برای بوی لعنتیش که تا چند ساعت روی دست میمونه
برای تمام رنگدونه های نارنجی ای که به احساساتم منتقل میکنه
نامرد، جای خالیشو با چی پر کنم آخه؟ :(

() comments
[194]


همه به یه گوشه ی دنج نیاز دارن.گوشه ای که وقتی اونجایی بتونی یه لحظه تمام دل‌آزردگی ها و آشفتگی هاتو فراموش کنی.حس آرامشو لمس کنی.حس گوشه ی دنج برای من،دقیقا حسیه که موقع غروب،وقتی برق ها رو خاموش میکنم و تنهای تنها روی تختم دراز میکشم و به نور نارنجی ای که از بیرون ساطع میشه و وقتی توی اتاقم میرسه با تم یاسی‌رنگ اتاق ترکیب میشه و یه رنگ عجیب و دلنشینی به وجود میاد،نگاه کنم. و اون لحظه تخت من دنج ترین جای دنیاست برام :) 
گوشه ی دنجتونو توصیف کنین :)

پی نوشت1: اولین پست نود و نه،هاه؟ :]
پی نوشت2: اگه خواستید چیزی توی کامنت باکس پست ثابت بگید،توی منو روی "ارسال پیام" کلیک کنید :"] 

() comments
[193]
روز آخری هر حرفی/خاطره ای/دلخوری .. ی باری که باعث شدم خیلی خوشحال شید یا ناراحتتون کردم یا هر چیزی که از من توی ذهنتون مونده ... هر چیزی که دل تنگتون میخواد بگید بهم :"]

() comments
[192]

داستان یه سال دیگه هم تموم شد.یه بهار و تابستون و پاییز و زمستون دیگه هم رفت.همه چی تموم شد و من حس میکنم اول خطم.حس میکنم تمام این مدت داشتم درجا میزدم.حس پوچیه.
چیزی که عجیبه اینه که من،توی اول خط،یه چیزاییمو از دست دادم یا تمومشون کردم.مثلا،کلماتمو از دست دادم.وقتمو.خودمو.
بدون اینکه متوجه باشم امسال بشدت عصبی بودم.و حالا که برمیگردم و به خطی نگاه میکنم که از یه جایی دورش زدم و برگشتم به اولش -جایی که الان هستم- میبینم بطرز عصبی کننده ای همیشه داشتم با خودم میجنگیدم.بخاطر تصمیماتم.و همیشه اینجوری بود که منِ عصبی میخواست اونکارو بکنه و منِ عادیم باهاش میجنگید که منصرفش کنه.و همیشه منِ عصبی برنده بود.و این عصبیم میکنه.که هنوز کنترلی روی اون بخشم ندارم.
نمیدونم.امسال سال خوبی نبود.از پارسال خیلی خیلی بهتر بود.حداقل امسال گریه نکردم.عصبی بودنو به گریه کردن ترجیح میدم.
و حسم راجع به آدمای اطرافم.امسال کلا تغییر کرد.میتونم بگم نود درصد آدمایی که قبل ترا ازشون خوشم میومد یا باهاشون خوب بودم -شده به ظاهر- امسال بطرز دیوونه کننده ای برام غیر قابل تحمل شدن.اصلا حس بدی بهشون دارم.البته الان -در حال حاضر- که کلا هیچ حسی بهشون ندارم.ولی تا چندوقت پیش عمیقا بهشون حسِ "بیچز" داشتم ((: الان کنار اومدم با این قضییه که هرکس یجوریه و به من ربطی نداره که بقیه انتخاب میکنن چجوری باشن.و این خودش پیشرفت بزرگیه :]
و هنوز اون پارت بولشت گوی خودمو از بین نبردم. ینی گاهی وسط حرف زدن با بقیه بولشت میگم.و بعد اینکه تر زدم یهو حالیم میشه که "چرا خفه نمیشی؟؟" و حتا الانم دارم بولشت میگم...
میتونم از برنامه های سال آتی بگم: میخوام فیلمای بیشتری ببینم.کتابای بیشتری بخونم.تو یه چیزایی پیشرفت کنم.به یه چیزایی اهمیت کمتری بدم.و دور یه چیزایی رو خط بکشم.سعی کنم آدم بهتری شم.از حجم عوضی بودنم کم کنم.-البته مطمئن نیستم تو این آخریه موفق شم- و چیزای دیگه ای که بهتره نگم. -البته میدونم کل این بند چیز،چیز شد ...-
از روز های قرنطینه تشکر میکنم که باعث شد کلی فیلم قشنگ ببینم.کلی فیلم خوب از آل پاچینو و آلن دلون و مارلون براندو. و واقعا عاشق بازی آل پاچینو شدم. -عاشق بازی آلن دلونم که بودم و فقط شدیدتر شد (: -
و باز هم ازش تشکر میکنم که باعث شد دیبا دوباره برای یه مدت طولانی برگرده پیشم [:
و امروز، یکشنبه ست. بیست و پنج اسفند. و خوشحالم که امسال تموم شده.دارم به روزی که میخوام نزدیکتر میشم و این خوشحال کننده ست.فقط امیدوارم ایندفعه مسیرمو درست طی کنم و بتونم آخر خط سرمو بالا بگیرم و بگم: "هی!من تونستم!"
دوست دارم پلی لیستی که اخیرا همش داشتم بهش گوش میدادمو شما هم گوش بدین :]] روی -دانلود- کلیک کنین.
عیدتون مبارک :')

() comments
[191]

?I am nobody! Who are you
?Are you nobody, too

() comments
pages

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic